وادی هفتم فنا
* سیری در وادی فنا *
برگرفته از منطق الطیر
از کریم زیانی
عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز
سعدی

دیگری گفتش که ای دانای راه دیده ما شد در این وادی سیاه
پر سیاست می نماید این طریق چند فرسنگ است این راه ای رفیق؟
گفت : ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی درگه است
باز ناید در جهان زین راه کس نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور چون دهندت آگهی ای ناصبور
چون شدند آن جایگه گم سر به سر کی خبر بازت دهند ای بی خبر !
هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس بی کنار
پس سیم وادی از آنمعرفت هست چارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعبناک !
هتمین وادی وادی فقر است و فنا بعد از این وادی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت گر بود یک قطره قلم گرددت !
ای سالک!
آنگاه که آتش طلب در جانت افتد اگر هر بلایی را به جان خریدار شوی بی آنکه دست از طلب برداری به کوی عشق ره خواهی یافت . چون عشق را یافتی و همه ذره های هستی تو سرود عشق سردادند و جز به پیوند با معشوق نیندیشی از معشوق نیرو خواهی گرفت و جاودانگی عشق تو را به منزل معرفت رهنمون خواهد شد .
در هزار راهه وادی بی آغاز و پایان معرفت هر گاه بی آنکه بر بیراهه گم گردی تا کمال خود سیر کنی مست عرفان به جایگاه استغناء قدم میگذاری و تاج شاهی بر سر می نهی . آنگاه اگر سعادت یارت باشد ارزشهایت دگرگون می شوند رمز و راز استغناء بر تو گشوده و درهای بی نیازی بر تو گشاده خواهد گشت .
چون به این مرتبت برسی به منزلگاه توحید هدایت خواهی شد جایی که همه آنان که به آن گام نهادند جمله سر برکشیدند و یکی بین شدند . هر گاه تو هم توان آن را داشته باشی که ازچنگال هیولای من خود را بهانی تو هم یکی بین خواهی شد .
هر که زد توحید بر جانش رقم جمله گردد محو از او او نیز هم
اکنون اگر گامهایت سستی نگیرند و از پا نیفتی من باخته به سرزمین حیرت خواهی رسید . از آن پس دیگر نمی دانی چه هستی ! درونی یا بیرون ! آشکاری یا نهان ! تو هستی یا تو نیستی ! اگر عاشقی بر که ؟ در آنجا جز حیرت نصیبی نخواهی برد . اما اگر همچنان عاشق و پابرجا باقی بمانی و استواری تو خللی نپذیرد . . .
ای سالک !
مبارک باد بر تو پایداری در طلب , استواری درعشق , ره یافت به » معرفت, » سلطنت در » استغنا » , درک در « توحید , برون رفت از « حیرت و سرانجام گام نهادن در وادی » فقر و فنا
بعد از این وادی فقر است و فنا کی بود اینجا سخنگفتن روا
عین این وادی فراموشی بود گنگی و کری و بیهوشی بود
صد هزاران سایه جاوید تو گم شده بینی ز یک خورشید تو
بحر کلی چون به جنبش کرد رای نقشها در بحر کی ماند به جای
آن زمان که بحر کلی به جنبش در آید دیگر از هیچ نقشی در آن اثری باقی نمی ماند و هر کس که در دریای کل غرق گشت و از خود گم شد به آسودگی می رسد و چون از سرگیجه گم بودن آزاد می گردد صنع بین و رازدان می شود . این هدیه است که تنها نصیب غرق شدگان دریای کل در وادی فقر و فنا می گردد .
سالکان پخته و آنانکه با استواری و همت بلند راهی طریقت شدند این چنین در میدان درد گام نهادند و سرانجام به فقر و فنا رسیدند و در دریای کل غوطه خوردند ,اما آنانکه در گام نخست گم شده اند مبادا که خود را گم بوده فنا پندارند که بین این دو » گم بودگی « تفاوت بسیار است چرا که :
عود و هیمه چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شوند
این به صورت هر دو یکسان باشدت در صفت فرق فراوان باشدت
جسم پلید و در نتیجه کدر هنگامی که در این دریا غوطه ور شود در آن حال همچنان صفت کدر بودن خود را با خود خواهد داشت . ولی جسم پاک و در نتیجه شفاف وقتی به دریا پیوندد از خود گم می شود و با آن که وجود دارد ناپیدا می گردد و از آن پس :
جنبش او جنبش دریا بود او چو نبود در میان زیبا بود
زیبایی فنا در همین است که سالک فنا شده اگرچه نیست ولی هست !
همین جاست که عقل به حیرت می نشیند زیرا معادله نبودن در عین بودن را نمی تواند حل کند
نبود او و او بود ! چون باشد این؟ از خیال عقل بیرون باشد این !
محمد طوسی آن دریای راز یک شب به مرید خود گفت :
باید دائم در گداز باشی !
تا چواندر عشق بگدازی تمام پس شوی از ضعف چون مویی مدام
چون شود شخص تو چون مویی نزار جایگاهی سازدت در زلف یار
هر که چون مویی شود در کوی او بی شکی مویی شود در موی او
اگر » من « خویش را بکشی چون مویی در گیسوی یار جلیگاهی خواهی یافت و همین جاست
که رهرو ره بین که دل به نور بینش روشن کرده است درمی یابد که :
هر که به فنا پیوست به بقا رسید و رسیدن به بقا تنها با فنا شدن در معشوق دست می دهد .
هر که او رفت از میان اینک فنا چون فنا گشت از فنا اینک بقا
دل زیر و زبر شده تو در این آتش خواهد گداخت ولی اندیشه به خود راه مده !
غم مخور کاتش ز روغن وز چراغ دوره ای پیدا کند چون پر زاغ
چون بر آن آتش کند روغن گذر از وجود روغنی آید به در
گرچه ره بر آتش سوزان کند خویشتن را قالب قران کند
گر همی خواهی که تو آنجا رسی اندر این منزلگه والا رسی
خویش را اول ز خود بی خویش کن پس براتی از عدم در پیش کن
جامه ای از نیستی در پوش تو کاسه ای پر از فنا کن نوش تو
خرقه از ماکان یکی در بر فکن طیلسان لم یکن بر سر فکن
در رکاب محو کن پایی ز هیچ رخش ناچیزی بران جایی ز هیچ
بر میان نه از کمر زیر و زبر همچنان بر بند از لا شیء کمر
گم شو و زین هم به یک دم کم مباش پس از این گم گشتگی در غم مباش
گر سر مویی بماند از خودیت هفت دریا را نماید پر بدیت
*********
مرد بی حاصلی که می پنداشت صوفی است به راهی می رفت .
رهگذری از پشت سر ضربه ای به او زد . صوفی خیالی سر برگرداند و به رهگذر گفت :
باک نداشته باش آن که از تو پس گردنی خورد سی سال است که مرده و عالم هستی را ترک کرده است .
مرد رهگذر بر او نهیب زد که :
ای پیر پر ادعای هیچ کاره ! مرده کی سخن گوید ؟ شرمی بدار ! . . .
تا که تو دم می زنی, همدم نه ای تا که مویی مانده ای ,محرم نه ای
گر بود مویی اضافت در میان هست صد عالم مسافت در میان
وان که شد هم بی خبر, هم بی اثر در میان جمع او دارد خبر
گر تو خواهی تا در این منزل رسی تا که مویی مانده ای , مشکل رسی
هر چه داری , آتشی را برفروز تا ازار پای در آتش بسوز
چون نماند هیچ ,مندیش از کفن برهنه خود را در آتش فکن
چون همه رخت تو خاکستر شود ذره ای پندار تو کمتر شود
چون درونت جمع شد در » بیخودی « تو برون آیی ز نیکی و بدی
چون نماند نیک و بد, عاشق شوی پس فنای عشق را لایق شوی
***************
بود شاهی ماهرو خورشید فر داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
هیچ کس به زیبایی و حشمت و عزت او نمی رسید . ماهرویان جهان خاک درگاهش بودند و قدرتمندان بنده رویش.
اگر شامگاه از کاشانه بیرون می خرامید پنداشتی که آفتاب سرزده است . هیچکس را توان وصف سیمای او نبود چرا که هر توصیفیمویی از آن همه زیبایی هم به حساب نمی آمد. یک گردش چشمان همچون نرگسش عالمی را بر هم می زد و یک لبخند از شکر آکنده اش صد هزار گل را بی منت بهار شکوفا می ساخت .
فتنه جان و جهان بود آن پسر هر چه گویم بیش از آن بود آن پسر
شاهزاده هر گاه که از کاخ سوار بر اسب بیرون می راند قداه بندان با تیغ عریان در پس و پیش او می رفتند و هر کس را که جرات می کرد و نظری بر شاهزاده می افکند از سر راه بر می انداختند .
روزی درویشی پریشان و بی خبر شاهزاده را دید و دل به یک نظر به او باخت .
بود درویشی گدایی بی خبر بی سر و بن شد ز عشق آن پسر
بهره ز او جز عجز و آشفتن نداشت جانش می شد زهره گفتن نداشت
روز و شب در کوی او بنشسته بود چشم از خلق جهان بر بسته بود
پیوسته می گریست و راز غمش را جرات گفتن نداشت که کسی را محرم نمی دانست.
روز و شب رویی چو زر اشکی چو سیم نتظر بنشسته بودی دل دو نیم
تنها دلخوشیش این بود که بر سر رهگذر بنشیند تا شاید معشوق را به هنگام عبور یک لحظه ببیند . فقط امید دیدار لحظه ای بود که او را زنده نگاه میداشت . اما هر زمان که شاهزاده پدیدار می شد و بانگ دور شو ,کور شو ! غلامان او محله را پر می کرد درویش شوریده حالش دگرگون می شد و به خاک می غلتید و دیدار دست نمی داد .
غشی آوردی و در خون آمدی وز وجود خویش بیرون آمدی
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان گاه خون از زیر او گشتی روان
گاه بفسردی ز آهش اشک او گاهی اشکش سوختی از رشک او
نیم کشته یا نیم مرده ,نیم جان . . . و از چنان جاگاهی پست چگونه می توانست به چنان شهزاده ای دست یابد ؟
نیم ذره سایه بود آن بی خبر خواست تا خورشید را گیرد به بر !

تا اینکه یک روز که شاهزاده از آن محل می گذشت درویش بی اختیار نعره ای برکشید و عقل و هوش از کف داد . می نالیدکه صبرم از دست رفت و جانم سوخت و سر بر سنگ می کوبید . خون از سر و رویش جاری شد . پاسدار شاهزاده ماجرا را دریافت و رفت و به شاه گزارش کرد .
گفت :بر شهزاده است ای شهریار عشق آورده است رندی بی قرار!
شاه از غیرت بر آشفت و چنان از خود بی خود شد که مغزش به جوش آمد . . .
گفت :برخیزید و بر دارش کنید پای بسته سرنگونسارش کنید !
سربازان بی درنگ رفتند و درویش را به پای دار بردند . هیچ کس هم یارای شفاعت خواهی او را نداشت . عاشق شوریده هنگامی که وزیر شاه را در زیر چوبه دار در انتظار دید آهی پر حسرت کشید و مهلت خواست تا پیش از اعدام در زیر لحظه ای به سجده رود . وزیر پذیرفت و درویش روی بر خاک نهاد و با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و گفت :
پروردگارا ! اکنون که شاه مرا بی هیچ گناهی می کشد یک بار دیگر پیش از آنکه جان از تنم به در رود , بخت دیدار جمال یار را نصیبم کن . . . !
تا بینم روی آن شهزاده خوش صدهزاران جان توانم داده خوش
گرببینم روی او یکبار نیز جان کنم بر روی او ایثار نیز
پادشاها ! بنده حاجت خواه تست عاشق است و کشته درگاه تست
هستم از جان بنده این در هنوز گر شدم عاشق نی ام کافر هنوز
چون تو حاجت می بر آری صد هزار حاجت من کن روا کامم بر آر
تیر دعای درویش بر هدف اجابت نشست . . . وزیر از شنیدن استغاثه او , حال دگرگون گشت و دل به درد آمد .
شتابان به نزد شاه رفت و حال عاشق را باز گفت . شاه را نیز دردی از او بر دل افتاد و به عفو او رضایت داد . . .
شاه حالی گفت آن شهزاده را سرمگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز و زیر دار شو پیش آن سرگشته بیمار شو
مستمند خویش را آواز ده بیدل تو شد دل او باز ده
لطف کن با او که قهر تو کشید نوش خور با او که زهر تو چشید 1
آخر آن شهزاده زیر داد شد چون قیامت فتنه ای بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دید سرنگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خون دو چشمش گل شده عالمی بر حسرتش حاصل شده
محو گشته گم شده ناچیز هم زین بتر چه بود؟ بگو آن نیز هم
چون چنین دید آن به خون افتاده را آب در چشم آمد آن شهزاده را
شاهزاده از دیدن حال رقت انگیز درویش عاشق نتوانست اشکش را مهار کند و گریان شد . سربازان هم به گریه افتادند و همه را دل پر درد شد .
هر که در عشق صادق آمده است بر سرش معشوق عاشق آمده است
شاهزاده که از صداقت دلدادگی درویش دگرگون شده و بر سر لطف آمده بود , او را با لحنی خوش آواز داد . . .
آن گدا آواز شه نشنیده بود لیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون همی برداشت سر از خاک راه در برابر دید روی پادشاه
از دیدن جمال معشوق آتش سوزان دلش دمی از تب و تاب فرو نشست که . . .
آتش سوزنده با دریای آب گرچه می سوزد ندارد هیچ تاب
بود آن درویش بی دل آتشی قربتش افتاد با دریا خوشی
جان به لب آورد و گفت ای شهریار چون چنینم می توانی کشت زار
حاجت این لشکر گربز نبود ! این بگفت و گوییا هرگز نبود
نعره ای زد جان ببخشید و بمرد همچو شمعی باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت فانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در دریای درد تا فنای عشق با مردم چه کرد؟
*****************

یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیقی طالب شمع آمدند
پروانگان در اشتیاق دبدار شمع بر آن شدند تا یکی برود و از معشوق خبری بیاورد . پروانه ای پیشگام شد و تا قصری که در آن نزدیکی بود رفت . نور شمعی را از دور دید . بازگشت و به توصیف حال او پرداخت .
بازگشت و دفتر خود باز کرد وصف او در خورد فهم آغاز کرد
ناقد آگاهی که در جمع آنان بود و مقام سروری داشت گفت :
او را نیست از شمع آگهی !
و گزارش او را مردود خواند . پروانه ای دیگر راهی شد . این یکی از شکاف در به درون کاشانه رفت . شمع را یافت گذرا به دور آن چرخی زد و با بال نیم سوختهباز آمد
بازگشت او نیز مشتی راز گفت از وصال شمع شرحی باز گفت
ناقد آگاه این بار هم توصیف نامفهوم پروانه را درست ندانست و به او گفت :
اینها که تو می گویی وصف معشوق نیست و تو نیز مانند آن دیگری تنها نشانه آورده ای .
سومی به پرواز در آمد تا برود و از معشوق خبری بیاورد . این پروانه مستانه به دیدار شمع شتافت که تشنه دیدار بود . چون به درگاه معشوق رسید به وجد آمد و از سر شوق پای کوبان بر سر آتش نشست.
دست و گردن گشت با آتش به هم خویش را گم کرد با او خوش به هم!
چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد آگاه که دورادور نظاره می کرد و دید که شمع پروانه عاشق را چگونه در آغوش گرفت
و همرنگ نور خود ساخت گفت:
این پروانه در کار است و بس کس چه داند او خبردار است و بس!
تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان ؟

****************
ای وجودت با عدم آمیخته لذت تو با الم آمیخته
تا نگردی مدتی زیر و زبر از وجود خویش کی یابی خبر؟
این چه کار توست مردانه در آی عقل را هل نیز و دیوانه در آی
چند اندیشی؟ چو من بی خویش شو یک زمان در خویش پیش اندیش شو
تا دم آخر به درویشی رسی در کمال ذوق بی خویشی رسی